
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
پشتش نوشته بود پایه سه، بدون اینکه الان نگاهش کنم میگم. پامو که از خونه گذاشتم بیرون با خودم فکر کردم من همه چی این شهرو میتونم بسازم، این سنگفرشهای دم خونهها که کاری نداره. حتما یه سیمان توی یه سطل گنده داشته باشی با قطعات سنگ حل میشه. آسفالتم که بوش اذیت میکنه ولی شدنیه. در مورد گل و گیاهها هم که من خودم استادم. من بهتر از کسی که این گلهارو کاشته میدونم بنفشههای نارنجی کنار کدوم رنگ سبز قشنگه، وقتی صدای یه ماشین پیچید تو گوشم دیدم واقعا این کار من نیست. حالا حتا دقیقا یادم نمیاد
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
صدای کشیده شدن مداد روی کاغذ رو دوست دارم. یادم رفته بود چقد برام لذت بخشه ساعت ها وقت بذارم که یه جسم رو طراحی کنم. واقعن یادم رفته بود. چیدن اشیا انتخاب خودمه، زاویه ای که برای کشیدنشون انتخاب میکنم هم خواسته ی خودمه. همه چی با خودمه. ابن که صدای چه موزیکی پخش بشه رو هم من تصمیم میگیرم. دیگه چی میخوام من؟
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
دیگه باید برگردیم خونه. اینجا چاییاش بدمزهست مزه ی چایی نمیده. همه چی نم داره و هیچی مال خود آدم نیست. باید برگردیم خونه به گلها آب بدیم، حموم بریم، درس بخونیم و با فرمول خاص (یه قاشق غذا خوری احمد غیر معطر- یه قاشق چایی خوری و نصفی محمود صبحانه) چایی درست کنیم و با بیسکوییت شکلاتی بخوریم. بعدم بریم توی اتاق و سریال مورد علاقمونو ببینیم درحالی که هدست The Sims رو گوشمونه. صبح باید راه بیفتیم.
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی
باز هم اینجا مینویسم، چون هنوز پسوردشو یادمه و نوشتن همیشه راحت ترین راه ابراز افکار من بوده، شاید قبل از هنرهای دیگه حتا. اینجا مینویسم چون دست دارم، و کله. چون دل و دماغ دارم. چون چیزی برای اشتراک گذاشتن دارم.
برچسب:
نویسنده: مهتاب اسماعیلی