خرید بک لینک

من نمی‌تونم فقط از بینی نفس بکشم

من نمی‌تونم فقط از بینی نفس بکشم

یکی از دنده‌های سمت چپم تیر می‌کشه و به این فکر می‌کنم که انسان‌های اطراف ما در باره ما چی می‌دونند؟ ما چی می‌دونیم؟ من می‌دونم از پایبند بودن به هرچیزی فرار می‌کنم. دوست دارم هربار خودم دوباره تصمیم بگیرم حتا اگه تصمیم همیشگی رو بگیرم. آه فکر می‌کنم دارم پیر می‌شم. وگرنه کی می‌تونه این همه اتفاق رو فراموش کنه.

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:12

پشتش نوشته بود پایه سه، بدون این‌که الان نگاهش کنم می‌گم. پامو که از خونه گذاشتم بیرون با خودم فکر کردم من همه چی این شهرو میتونم بسازم، این سنگ‌فرش‌های دم خونه‌ها که کاری نداره. حتما یه سیمان توی یه سطل گنده داشته باشی با قطعات سنگ حل می‌شه. آسفالتم که بوش اذیت می‌کنه ولی شدنیه. در مورد گل و گیاه‌ها هم که من خودم استادم. من بهتر از کسی که این گل‌هارو کاشته می‌دونم بنفشه‌های نارنجی کنار کدوم رنگ سبز قشنگه، وقتی صدای یه ماشین پیچید تو گوشم دیدم واقعا این کار من نیست. حالا حتا دقیقا یادم نمیادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:12

پامو که از خونه گذاشتم بیرون با خودم فکر کردم من همه چی این شهرو میتونم بسازم، این سنگفرشهای دم خونهها که کاری نداره. حتما یه سیمان توی یه سطل گنده داشته باشی با قطعات سنگ حل میشه. آسفالتم که بوش اذیت میکنه ولی شدنیه. در مورد گل و گیاهها هم که من خودم استادم. من بهتر از کسی که این گلهارو کاشته میدونم بنفشههای نارنجی کنار کدوم رنگ سبز قشنگه، وقتی صدای یه ماشین پیچید تو گوشم دیدم واقعا این کار من نیست. حالا حتا دقیقا یادم نمیاد این آبان میشه چندمین سال که گواهینامه رانندگیمو گرفتم. شاید سال نود و پنج بود و من دومین امتحان شهری رو داشتم میدادم، خودکار قرمز افسر کار نمیکرد تا روی برگههای کسایی که سوار شدن تا نوبتی رد بشن خطوط قرمز بذاره. من ولی داشتم میرفتم دانشگاه بعد از امتحان. خب بالاخره اگر جامدادی من یه خودکار قرمز توش نباشه به چه درد میخوره پس؟ خودکار قرمزو بهش دادم. وقتی نوبت به رانندگی من رسید، تنها چیزی که یادم میاد دوتا ترمز وحشتناکه که خودمم به وجد اورده بود. بعد ازم خواست با یه دیویست و شیش که سر و تهش برعکس پراید سفید ما بود پارک دوبل بکنم. الان که اصلا ولی اونموقع حتما یادم اومده بود خانم حاصلمهری چی بهم گفته. کی باید فرمونو بشکونم و از توی مثلث کوچک پنجرهی عقب کجارو نگاه کنم. همه چیز تو کسری از دقیقه گذشت و من فقط باریکلا رو یادمه که هنوز نمیدونم دلیل اصلیش پارک دوبلم بود یا خودکار قرمز. وقتی گواهینامم رسید دم خونه فک نمیکردم بندازمش توی یه کیف گوشهی خونه ولی وقتی چند هفته بعدش رفتم خرید وسایل شیرینی پزی و موقع برگشتن تو خونه نصف در جلو به بعد ماشینو کشوندم به در حیاط مطمئن شدم که این کار هیچ جوره تو علایق منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 21:32

پامو که از خونه گذاشتم بیرون با خودم فکر کردم من همه چی این شهرو میتونم بسازم، این سنگفرشهای دم خونهها که کاری نداره. حتما یه سیمان توی یه سطل گنده داشته باشی با قطعات سنگ حل میشه. آسفالتم که بوش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:53

یکی از دندههای سمت چپم تیر میکشه و به این فکر میکنم که انسانهای اطراف ما در باره ما چی میدونند؟ ما چی میدونیم؟ من میدونم از پایبند بودن به هرچیزی فرار میکنم. دوست دارم هربار خودم دوباره تصمیم بگیرم حتا اگه تصمیم همیشگی رو بگیرم. آه فکر میکنم دارم پیر میشم. وگرنه کی میتونه این همه اتفاق رو فراموش کنه.

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 15:03

صدای کشیده شدن مداد روی کاغذ رو دوست دارم. یادم رفته بود چقد برام لذت بخشه ساعت ها وقت بذارم که یه جسم رو طراحی کنم. واقعن یادم رفته بود. چیدن اشیا انتخاب خودمه، زاویه ای که برای کشیدنشون انتخاب میکنم هم خواسته ی خودمه. همه چی با خودمه. ابن که صدای چه موزیکی پخش بشه رو هم من تصمیم میگیرم. دیگه چی میخوام من؟

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 6:41

وقتی میخوام تو سفر خیالم راحت باشه کافیه قبل از رفتن اتاقمو تمیز کنم، به گلها آب بدم و تمام وسایلی که ممکنه لازمم بشه رو از شب پیش بچینم توی کوله پشتیم، لباسام بوی خوشبوی تمیزی بدن و موهام هنوز یه کمی نم داشته باشه. تختم مرتب باشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 6:41

دیگه باید برگردیم خونه. اینجا چاییاش بدمزهست مزه ی چایی نمیده. همه چی نم داره و هیچی مال خود آدم نیست. باید برگردیم خونه به گلها آب بدیم، حموم بریم، درس بخونیم و با فرمول خاص (یه قاشق غذا خوری احمد غیر معطر- یه قاشق چایی خوری و نصفی محمود صبحانه) چایی درست کنیم و با بیسکوییت شکلاتی بخوریم. بعدم بریم توی اتاق و سریال مورد علاقمونو ببینیم درحالی که هدست The Sims رو گوشمونه. صبح باید راه بیفتیم.

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 6:41

باز هم اینجا مینویسم، چون هنوز پسوردشو یادمه و نوشتن همیشه راحت ترین راه ابراز افکار من بوده، شاید قبل از هنرهای دیگه حتا. اینجا مینویسم چون دست دارم، و کله. چون دل و دماغ دارم. چون چیزی برای اشتراک گذاشتن دارم.

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:26

صفحه بندی